در این مقاله، تجربهی شخصی نویسنده از نوعی شک عمیق نسبت به خدا بررسی میشود؛ شک نه از جنس نفی یا انکار، بلکه تلاشی برای بازتعریف معنای خدا در بستری که مغز انسان، شرطیشده، محافظهکار و قضاوتگر عمل میکند. نویسنده با عبور از تصویرهای کلیشهای از خدا، تلاش میکند تا درکی نو بر اساس “غوطهوری در آگاهی” و “نقد ساختارهای مغز-محور” ارائه دهد. این مقاله، بیشتر از آنکه استدلالی فلسفی باشد، دعوتی است به تأمل، بازاندیشی و رهایی از مدلهای بستهای که مانع رابطهٔ اصیل با مفهوم خدا میشوند
