این مقاله به تحلیل تمایز میان «تجربه معنوی» و «ساختار مذهبی» از منظر نوروساینس شناختی میپردازد. فرض مرکزی این است که تجربه معنوی حالتی پویا از گسترش آگاهی و انعطافپذیری شبکهای مغز است که با کاهش خودمرکزی و افزایش یکپارچگی عملکردی شبکههای گسترده عصبی همراه میشود. در مقابل، نهادینه شدن این تجربه در قالب مذهب، فرآیندی از تثبیت عصبی، هویتسازی و قالبسازی شناختی است که در راستای نیازهای بقایی مغز عمل میکند. مقاله نشان میدهد که چگونه تبدیل تجربه زنده آگاهی به ساختارهای تثبیتشده میتواند با سختشدگی شبکهای، تقویت هویت گروهی و فعالسازی سامانههای تهدید در مغز همراه شود و در برخی شرایط به قطبیسازی و رفتارهای مخرب بینجامد. بر این اساس، تمایز میان معنویت و مذهب را میتوان در سطح عصبی به تفاوت میان انعطافپذیری شبکهای و تثبیت شبکهای تقلیل داد
